تبليغاتX
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
بازهم شب به من هجوم آورده است
تماما نکبت و تنهایی
زنجیری از غم به پاهایم
صدایی در گوشم
و روشنایی پشت سر من است
روزها را نمی بینم،امید را گم کرده ام،روشنایی مرا نمی خواند
اسیر تنهایی شده ام که تو به من هدیه داده ای
تو در کدامین ثانیه مرا تنها گذاشته ای؟
چگونه تو را بخوانم؟
با کدامین صدا آشنایی؟
تاریکی را از من بگیر
من غرق در ظلمت شده ام
هیج را در همه چیز یافته ام
و در هیچ ، هیچ را
شاید پا به هیچستان تو گذاشته ام که اینگونه ام
تو مرا از نو بخواه،از نو بطلب
نیازم جز تو چیست که تو نمیتوانی آن را اجابت کنی
آه چه بیهوده از خودم دلگیرم و چه بیهوده تو را دور میپندارم
تو مگر کجا هستی؟
ما تنها چند فرسخ دوریم
اما من صدای نفسهای تو را میشنوم!!
آه ازاین دل که بیتابی میکند
چه پاسخ دهم روزهایی را که تو را می طلبد
و شبهایی که دیگر از آنش نیست
تنها یک شب را به من ببخش
نمی خواهم با من بگذرانیش ولی
تنها یک شب به من بیندیش
ای کاش میتوانستی بفهمیم
مرا و آنچه که منم
شاید ،شاید مرا یافتی
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 14 Nov 2005 و ساعت 8:54 بعد از ظهر |

یک روز و هزار سال

 

 دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 14 Nov 2005 و ساعت 8:50 بعد از ظهر |

 خب صداشو که از تلویزیون شنیدید؟

این قورباغه کوچولو الان از پرفروشترین کلیپ های روز دنیاس!

اینم برای آقا مهدی که درخواست کرده بود.

TabibiOnline

حجم:۴.۴۴ مگابایت

+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 13 Nov 2005 و ساعت 7:55 بعد از ظهر |

اینم از آلبوم جدید و کامل السید

Baroon

Khoda 1Ki Yar 1Ki

Tang Ghorob

Naz Naz

Jaye To Khalist

Alhamdolelaah

Dostet Daram

The Road

What Is Love

+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 13 Nov 2005 و ساعت 7:54 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM