شب بر روي شيشه هاي تار
مي نشست آرام چون خاكستري تبدار
باد نقش سايه ها را در حياط خانه هر دم زير و رو ميكرد
پيچ نيلوفر چو دودي موج مي زد بر سر ديوار
در ميان كاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بي فروغش مي خزيد آرام
گويي او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو ميكرد
من خزيدم در دل بستر
خسته از تشويش و خاموشي
گفتم اي خواب اي سر انگشت كليد باغهاي سبز
چشمهايت بركه تاريك ماهي هاي آرامش
كوله بارت را بروي كودك گريان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمين صورتي رنگ پري هاي فراموشي
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 2 Jul 2006 و ساعت
1:52 بعد از ظهر |

