|
كمك هاي اوليه _ مسمومیت ها بر اساس ماده یا دارویی که سبب مسمومیت می شود, علایم آنها نیز فرق می کند . پاره ای از نشانه های مسمومیت عبارتند از: |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:57 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:55 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:54 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:53 بعد از ظهر |
چه با شتاب آمدی!در زدی.گفتم :برو!اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.گفتم:بس است بروگفتم:اینجا سنگین است و شلوغ.جا برای تو نیست اما نرفتی .نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.بعد را را گشودم وگفتم:نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است؟ و تو خوب دیدی وان جا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر ومنطق و کتاب و مجله و روزنامه وخط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف وحرف و حرف وتنهایی و بغض و زخم و یاس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه وگناه وآشوب و مه تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.ودل سیاه وشلوغ سنگین بود.گفتی:اینجا رازی نیست .گفتم :راز؟ گفتی :من رازم و وامدی تا وسط خط کش ها. من دست هایت را در دست هایم میفشردم تا نگریزی اما فریاد میزدم:برو!برو! تو سحر خواندی ومن به التماس افتادم. تو چه سبک میخندیدی،من اما همه وجودم به سختی میگریست. بعدچشم ها از میان ان دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت. ان چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من میدیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یاس ها و تا ریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی ،مثل ذرات شن در شن زار،از سطح دل روییده میشدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت وعجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی . گفتم چیستی؟ گفتی: راز گفتم: این دل خالی است،تشنه ام. گفتی:دوستت دارم. ومن ناگهان لبریز شدم + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:50 بعد از ظهر |
![]() + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:49 بعد از ظهر |
«هوالحق» سلام. بعد از مدتها ... شايد به بهانه ادم شدنمون ولي ... و من میان دو پرتگاه زاده شدم.روی باریک ترین راه ممکن،میان دو دره.روی پل،پلی به پهنای یک قدم.پلی به اندازه عبور یک نفر.پلی،صراط!
و من میان دو پرتگاه بزرگ شدم.اولین گریه ،خنده و اولین قدم!مادرم گفت:راه بیفت.گیج نگاهش کردم:روی این لبه؟گفت:ما همه همین جا راه افتاده ایم تا آنجا که می دیدم پل بود.تا آنجا که می دیدم به همین باریکی و تا آنجا که می دیدم دره ها دهان گشوده بودند.دست سردم را گرفت روی همین لبه باید خورد،خوابید،کار کرد،عشق،نفرت،زندگی ...گفت:قدم بردار.التماسش کردم:همراهم بیا از روبه رو مرا بگیر.چشم هایش خیس بود:باید پشت سر بمانم تقدیر تنهایی جاودانه است.پا برداشتم و ناگهان خودم ماندم تقدیر جاودانه تنهایی و راه که تا پایان باریک می ماند....و زندگی میان دو دره آغاز شد.
دره ها در دو سویم انباشته بود.از آدم های بی اندام.مردمانی که در هر سقوط چیری از دست داده یودند.آدم های بی اندام.بی چشم هایی که ببینند بی گوش هایی که بشنوند بی دستی برای لمس و بی پایی برای رفتن.روی پل هر قدم یک انتخاب بود.وقتی خیلی آسان می شد به انباشت دره ها پیوست هر قدم یک انتخاب بود انتخاب دیدن،شنیدن،لمس کردن،رفتن آن پایین،پایین تر از داشتن این ها زندگی آسان می گذشت.
کاش لااقل می شد در جا زد.ایستاد و از هر تصمیمی طفره رفت.وقتی قدم برندارم نه ترس لغزیدن هست نه خطر پا اشتیاه گذاشتن کاش می شد در جا زد.اما روی پلی به پهنای یک قدم ایستادن افتادن است.
فقط وقتی روی پل می مانی که یک پایت روی آن باشد و پای دیگرت بالا رفته باشد تا جایی جلوتر فرود بیاید.اگر ایستادی و فکر می کنم چه خوب چه راحت چه ثباتی!سلام!به دره ما خوش آمدی!چون آن بالا همیشه رعشه های خوف هست همیشه لرزه های شوق!آن بالا اسفندوار باید جز بزنی.از شوق از خوف،از خوف از شوق!
و من میان دو پرتگاه راه می رفتم.می ترسیدم کم بیاورم.آی کسی شوق برساند،شوق!تا بهشت تا پایان خیلی راه مانده ،صبوری کنم؟خط پایان که پایان است،این قدم را بگو چطور بردارم؟و آن اتفاق عجیب!اتفاق آیا همیشه باید چیزی باشد که آن بیرون بیفتد؟یک سوال که ناگهان وقتی اصلاً منتظرش نیستی می روید،مگر اتفاق نیست؟و اتفاق يک سوال بود و سوال عجیب بود:
بهشت آیا جایی برای دیدن است یا خود دیدن؟جایی برای شنیدن است یا خود شنیدن؟جایی برای لمس کردن است یا خود لمس کردن؟و بهشت آیا جایی برای رفتن است یا خود رفتن؟
بهشت آیا بعد از این قدم است یا خود این قدم؟
می ترسیدم کم بیاورم.می ترسیدم تا پایان راه صبوری نکنم.پا برداشتم و بهشت دیدن دورم حرير بست.جوی شد،درخت،سایه،تخت.بهشت شنیدن،آواز خواندن و بهشت رفتن!کی دلش می خواست بماند؟
...روی پل هر قدم،یک انتخاب بود و پل تا بدیت ادامه داشت.
فکر کن تو داری جان می کنی آنجا،در ورطه آن انتخاب ها،در لرزه آن قدم ها،شوقت را نفس نفس می زنی،پشیمانی هایت را گریه می کنی.بعد بفهمی بعضی ها دستشان را داده اند به کسی که راه را بلد بوده است و کسی خیلی از راه را نرم رهوار بی تردید بی التهاب بردتشان،حالت گرفته می شود.نه؟
بی قانونی!فکر کردی اقلاً توی این راه؟...و عشق اینجا قانون است و عشق اینجا مجاز است برای یک شب رفتن.برای نرم و بی تردید رفتن.فقط می ماند همین که دستی را می گیری بلد راه باشد.فقط می ماند همین دست که یک جوری باید داد دستشان.
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:48 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:47 بعد از ظهر |
عکس از ارباب حلقه ها
سلام دوستان
امروز آپ هاي خوبي كردم الانم مي خوام چند تا عكس از ارباب حلقه ها بذارم هر كي ببينه نظر نده نامرده + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 3 Aug 2006 و ساعت
4:44 بعد از ظهر |
|
|
||||||||||||||||