تبليغاتX
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
کسی سرزده می‌آید
در دلت جایی برایش خالی می‌کنی
و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده
بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند

کسی سرزده می‌آید
صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات
چشمهایش آئینه آینده،
و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

کسی سرزده می‌آید
از قصه آمدن می‌گوید،
و از افسانه ماندن

کسی سرزده می‌آید
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی
و چشمهای آسمان را می‌بندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی

 

+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 9 Aug 2006 و ساعت 2:15 بعد از ظهر |
تنها در بي چراغي شبها ميرفتم دستهايم از ياد مشعلها تهي شده بود همه ستاره هايم به تاريکي رفته بود مشت من ساقه خشک تپش ها را مي فشرد لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود تنها ميرفتم ميشنوي ؟ تنها!
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 9 Aug 2006 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM