کسی سرزده میآید
در دلت جایی برایش خالی میکنی
و همه میرنجند از اینکه جایشان تنگ شده
بعضی حتی رهایت میکنند و میروند
کسی سرزده میآید
صفای مجلسات میشود و قبله نگاهات
چشمهایش آئینه آینده،
و حرفهایش مرهم زخمهای کهنه
کسی سرزده میآید
از قصه آمدن میگوید،
و از افسانه ماندن
کسی سرزده میآید
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان میکنی
و چشمهای آسمان را میبندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی
در دلت جایی برایش خالی میکنی
و همه میرنجند از اینکه جایشان تنگ شده
بعضی حتی رهایت میکنند و میروند
کسی سرزده میآید
صفای مجلسات میشود و قبله نگاهات
چشمهایش آئینه آینده،
و حرفهایش مرهم زخمهای کهنه
کسی سرزده میآید
از قصه آمدن میگوید،
و از افسانه ماندن
کسی سرزده میآید
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان میکنی
و چشمهای آسمان را میبندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی

+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 9 Aug 2006 و ساعت
2:15 بعد از ظهر |

