|
*پسره از باباش ميپرسه بابا فرق حادثه با بدبختي چيه ؟ ميگه پسرم فکر کن ما
رفتيم شمال يه موج بزرگ مياد مادرتو ميبره تو دريا، به اين ميگن حادثه. حالا اگه يکي
پيدا شه مادرتو نجات بده بهش ميگن بدبخت!
(ارسال شده توسط:امین)
*از رشتیه میپرسن سخت ترین سوال کنکور چی بود؟ میگه:نام پدر!...
(ارسال شده توسط:امین)
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 19 Aug 2006 و ساعت
3:6 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 18 Aug 2006 و ساعت
1:41 بعد از ظهر |
عشق آمد آتش به همه عالم زد
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 18 Aug 2006 و ساعت
1:39 بعد از ظهر |
واگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد. + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 18 Aug 2006 و ساعت
1:37 بعد از ظهر |
خيال كردم سربازي دو سال است
ندانستم كه عمر يك جوان است + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 18 Aug 2006 و ساعت
1:34 بعد از ظهر |
خاطره می نویسم به یاد بارانی ترین شب زندگیم وقاصدکها را در لحظه های بهاری می بویم آسمان را برایت می آورم تا ستاره ها را با تو زینت کنم آسمان نقش لبخندت به ابرها می دهد و انها لبخندت را هر شب گریه می کنند چشم تو همرنگ دریا مثل بارون آسمونی توی ابر دیده من می تونستی تو بمونی رفتی اما ای مسافر در غباری از جدایی روح دریا مانده و من ،خاطرات آشنایی می رسه روزی که موجی روی ساحل خورده باشه رد پایی رو نبینی آب دریا برده باشه هستی و تو در نگاهم شوق دریا را ببینم از گل لبخند رویت آرزوها را بچینم از خدا خواهم شبانگه دامن گل را بگیرم تو برای من بمونی من برای تو بمیرم گر تو باشی در کنارم با حضوری سبز و خرم زندگانی سر بگیره زندگانی سر بگیره ، زیر بارون زیر شبنم خواننده محبوب :سعید صدایت می کنم با اشکهایم ای نگار من بیا امشب به بالین نگاه سوگوار من ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید تو را می خواند این آشفته قلب بی قرار من تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من منم مجنون ترین لیلی که درآیینه حسرت خیال با تو بودن زنده ام می داشت تمام هستی این واژه های مبهم و تنها فدای لحظه های غربت چشمت نگار من تمام حرفهایم ساکت و بی ها ی و هو امشب نشسته در نگاه اشکهای بی قرار من و نبض لحظه هایم جاری یک جرعه فریاد است فغان از التهاب دردهای بی شمار من به دیدارم نمی آیی ،سراغ از من نمی گیری ببین این شعر بارانی ست تنها یادگارمن + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 18 Aug 2006 و ساعت
1:32 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 17 Aug 2006 و ساعت
4:0 بعد از ظهر |
«آه»
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 17 Aug 2006 و ساعت
3:59 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 17 Aug 2006 و ساعت
3:58 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 17 Aug 2006 و ساعت
3:52 بعد از ظهر |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دیگر سایه ای ز امروزها ، دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست های فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اطاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تارمویی،نقش دستی،شانه ای می رهم ازخویش ومی مانم زخویش هرچه برجا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد ما می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو ، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شوید از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه + نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 17 Aug 2006 و ساعت
3:49 بعد از ظهر |
«آه»
تو چون زمینی در نهان، من بر ملا چون آسمان
من با ستاره های شب، تو روزِ آفتابی نشان
گفتم که سوزاندی مرا،خاکسترم بر باد ده
گفتی به امید نسیم از جانبم بر جا بمان
ای ماه گمگشته ی من بیرون شو از حجاب ابر
شایسته ناید اینچنین دائم بمانی در نهان
خواندم تو را از جان و دل صدها هزار
دیرینه یار بی وفا سهواً تو نامم را بخوان
گفتم که جورِ این فلک ما را زهم جدا کند
دیرینه یارم آه کن تا که بسوزد آسمان
آه از فلک ،آه از قضای روزگار
آه از جداییهای عشق،آه از زمان
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 17 Aug 2006 و ساعت
3:48 بعد از ظهر |
|
|