منم و تنهائی
منم و ویرانی
منم آن زنده به گور
که به هر گور روم گور
من آن رانده به شهر
که به شهر روم شهر به شهر
آره من دربدرم خانه بدوش
روزگاری سر سامانی بود
دل شاد و لب خندانی بود
دل من بسته به فردائی بود
ولی حالا رو لبم
گل غم کاشته شده
دوست دارم داد بزنم
کجائی کلبه من
شب تارم رو ببین
انتظارم رو ببین
تا به کی داد بزنم
تا به فردای محال
پیش کی زار بزنم
پیش چند تا کر و لال
حالا این صدا تو گوشمه
حالا این بهارته
...
روزگاری دیگر
برای تو پائیزه
روز مرگه برای تو
حالا فریاد برات قنیمته
اره من خوب می دونم
روز مرگم می رسه
شب تارم کجائی
روزگارم کجائی
شب تاری ندارم
روزگاری ندارم
هر چی فریاد بزنم
حالا زارم کجائی
انتظاری ندارم
+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 2 Dec 2006 و ساعت
9:46 قبل از ظهر |

