تبليغاتX
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

هو العالم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  ***   وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی

دو ، سه روز پیش روز انتخابات بود من یک رای اولی بودم که واسه بار اول رای دادم و همه کلی گفتند دیگه به بلوغ سیاسی رسیدی .اول می خواستم از اولش بگم از اینکه جایی رفتم واسه رای دادن که مسئول اخذ رایش یکی بود که یکی از عوامل از هم پاشیدن خلاقیتمون بود ،یکی که همیشه سعی می کنم ببخشمش اما نمی دونم آیا همه می تونند ببخشنش؟آره اون اقای فاضل بود. می خواستم مفصلا بگم که بهم گیر داد که مطمئن بشه 15 سالم کامله و بهم اتهام زدند که عکسم رو منگنه کردم و یه مهرم از یه جا پیدا کردم زدم پاش(یعنی اینقدر این انتخابات مهم بود که من به خاطرش این کار رو بکنم؟)می خواستم بگم که اسم بابای اون کسی که حتی وقتی نگاه اسمش هم می کردم به سختی می تونستم خودمو کنترل کنم که خیلی اتفاقها نیفته "پالون"است.می خواستم از شبش بگم که برای پیدا کردن یه جا که دوستم اونجا رای بده 3-4 بار یه مسیر رو دویدم و کلی چیزها از نگاهها و غر غر ها گرفته تا سد معبر کردنها رو تحمل کردم فقط برای یه رای ،می خواستم از مشغولیت فکری بگم که یک هفته است تو وجودمه واسه اینکه در برابر رایی که می دهم مسئولم و رای ندادنم هم برابره با خیلی چیزهای دیگه ،می خواستم از شیرینی خریدن دوستم به مناسبت رای اولی بودنم بگم و می خواستم.........آره خیلی چیزها بود که دلم می خواست مفصلا بیان کنم اما وقتی داشتم بهشون فکر می کدم به چیزهای مهمتری رسیدم و تصمیم گرفتم ب جای فکر به خیلی چیزهای جزیی کلی تر فکر کنم.

آره من واسه بار اول رای دادم.من به بلوغ سیاسی رسیدم یک اولین دیگر در دفتر زندگم ورق خورد .و بازم مثل همیشه من رو گذاشت با کلی فکر .وقتی نگاه می کنم میبینم چقدر اولین،چقدر بلوغ تو زندگیم هست اولین روز زندگی اولین  روز مدرسه ،بلوغ مذهبی و دینی ، اولین فعالیت فرهنگی،بلوغ فکری،بلوغ رو حی ،اولین مدرک تحصیلی ، عکس دار شدن شناسنامه(بلوغ سیاسی)،اولین تجربه مدیریت،اولین تجربه عشقی (؟)،اولین عهد....

بلوغ قانونی و.......... و پس از رسیدن به هر کدوم از این اولین ها کلی فکر کردم به اینکه حالا باید چیکار کنم؟؟؟

حالا که ب اینجا رسیدم باید چیکار کنم؟اعتراف می کنم اغلب جاها خودمرو خیلی عقب دیدم خیلیییییی و خوب بعضی جاها هم وقتی با خیلی ها خودمرو مقایسه کدم به این رسیدم که خیلی خوب پیش رفتم اما اصل اینه که باید هدف زندگی رو درک کرد ،فرصت کمه خیلی کم و ما باید شتاب کنیم باید سریع بریم پس مسیر رو باید شناخت

هر اولین هشدار دهنده ایست بر اینکه یک فرصت دیگر هم رفت آره به قول حافظ:" کاروان رفت و تو در خواب وبیابان درپیش؟کی روی ره زکه پرسی؟چه کنی چون باشی؟ "درست یادم نیست کی اما یه وقتی هدف رو شناختم و راه رسیدن بهش رو درک کردم راه رسین به سر منزل مقصود توی یه جمله،یه کلمه است((انسان بودن))اینه راهش خوشحال بودم چون مسیر رو شناخته بودم و اطمینان داشتم درسته و میدیدم مهم منم این منم که باید انسان باشم اما اینو نمی دونستم که چقدر سخته ،آره انسان بودن سخته خیلی هم سخته و حالا بعد از گذشتن فکر کنم حدوا یکسال و نیم اینبار با اطمینان بیشتر و ایمان کامل تر میگم راه انسان بودنه اما حال یه سوال دارم:با این همه سختی با این همه مشکل با این همه مانع و دست انداز و خطر بر سر راه می توان باز هم انسان بود؟؟؟یه زمانی به این رسیدم که نباید انسان بود چون روزگار ظرفیت انسان بودن آدمها رو نداره و اون موقع سعی کردم قوانین رو زیر پا بگذارم اما .......... آره خیلی سخت بود و اونجا بود که به این نتیجه رسیدم که زمانی که پا می ذاری توی یه  مسیر زمانی که می پذیری سختی رو دیگه حق نداری بری ازش بیرون و اونجا بود که به حقیقت این شعر رسیدم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند          وندر آن ظلمت شب  آب حیاتم دادند.......

و حالا می فهمم که باید برم باید رفت باید صبر پیشه کرد باید دل به خدایی خوش کرد که در کلبه فقیرانه مون هست باید دل به اونی خوش کرد که اگه بخونیمش مطمئنا اجابتمون می کنه اونی که از رگ گردن نزدیگ تره خودش بشارت داده به صبر پیشه کنندگان و باید تحمل کرد سختی ها رو با امید:

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند ***چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید***چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رفیق ***جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

آره بعذ از همه این تفکرات به این نتیجه رسیدم که باید رفت اگه آدمها بدونند که مسیری درسته باید برن هرچه هم سخت باشه هرچه هم پر خطر باشه هرچه هم خسته کننده باشه و تصمیم گرفتم صفحه جدیدی تو زندگیم باز کنم مسیر رو برم سختی هارو تحمل کنم ون یه کشتیبان دارم چون یه کسی رو دارم که همه جا باهامه و هر اتفاقی چه بد چه خوب خواسته اونه و همین واسمو بسه باید ایستاد مقاوم و پر انرژی مسیر خیلی طولانیه و نباید همین اولش جا زد من عهد کردم و قول دادم همواره باید سر اون قول باشم همونجور که تا حالا بودم.

و اکنو تو ای رفیق! تو ای همسفر !

با من همراه شو و بدون که برای رسیدن به هر خواسته باید سختی کشید اما نباید نا امید شد .

و فراموش نکن:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن***شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

پس مجنون شو و مرد ره باش برو.

                       

+ نوشته شده توسط نجوا با تنهایی ها در 26 Dec 2006 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM